تبليغاتX
میشناسیدم
عقده ها و یا دردهایست درون ما که از ترس ربوده شدن آبرو و یا هر چیز دیگری از فریاد زدن آن بیم داریم.
امروز بعد از دو سال به پارک نزدیک خونمون رفتم. قدیما به اون پارک زیاد میرفتم و با آدم های اونجا شطرنج بازی میکردم. من تو اون جمع جوانتر از همه بودم و راستش به خیلی ها بازی رو واگذار میکردم.

موضوع جالب برام اینجا بود که مردی رو دیدم که چند سال پیش باهاش زیاد شطرنج بازی میکردم. مشغول بازی بود و من جولو رفتم و مثل اون موقع ها خسته نباشید گفتم و به بازی اون ها نگاه کردم .

اون مرد اصلا من رو نشناخت. نمیدونم این زمان باعث این نشناختن شدن بود و یا تغییر در ظاهر من.

به هر حال...

و این روز ها دلگیر تر از همیشه ام.

خسته تر

تنها تر.

 

من فکر می کردم که نباید خودم رو پایبند به قرارداد های این دنیا بکنم فکر میکردم می تونم آزاد باشم و آزادانه زندگی کنم.

اما امروز نظرم عوض شده. انگار باید با همین لجنزار باشم و در کنار همین ادم ها زندگی کنم و مثل اون ها رفتار کنم اما واقعیت اینه که نمی خوام. من دوست دارم خودم باشم . اون جور که میخوام فکر کنم و به سلیقه خودم زندگی کنم. اما نمیشه

+ نوشته شده در  Fri 27 Mar 2009ساعت 17:30  توسط بشناس مرا  | 

راه می روم تا سیگارم تمام شود ، نه! سیگار هایم را تمام می کنم و آنقدر راه می روم تا ذهنم را خالی کنم. زخم کهنه دوباره سر باز کرده و سینه ام را به سوزش در آورده است.

انگار نفرینی است ابدی که رهایی از آن نا ممکن است. هر بار که فکر می کنم آن تلسم یا نفرین ؛ شکسته است و چند شب بدون از خواب بیدار شدن شب را به صبح می رسانم ، دوباره به سراغم می آیید و مرا به درون خود می کشد. چند سالی است که می گذرد و من هنوز با آن کنار نیامده ام. نمی توانم ، می خواهم اما نمی توانم فراموش کنم.

نه اینکه خسته شده باشم و یا بر عهد خود پایبند نباشم . نه ! از این تکرار می ترسم، آری می گویم می ترسم .

نه بر آن فردایی که پر از امید است امیدی دارم و نه توان و جرأت به زیر خاک رفتن را.

خیابان ها پر جمعیت تر از همیشه اند ، مردم به میهمانی بهار می روند و من به میزبانی مهمان همیشگی ام "تنهایی".

+ نوشته شده در  Mon 16 Mar 2009ساعت 17:59  توسط بشناس مرا  | 

خیلی وقته که چیزی ننوشتم ؛ تقریبا یک سال.

اتفاقات زیادی در این مدت افتاده که تلخی هاش بیشتر از شادیش بودن.

از هیاهوی این شهر بزرگ خسته بودم و به شهری کوچک و خلوت اما مذهبی رفتم شهری که با باور ها و منش من تفاوتی بسیار داشت.

کمتر از قبل فکر میکنم  ،  انگار به کودکی برگشتم ، پر از احساس و دلگیر از آدم ها.

به تهران که بر می گردم توان نفس کشیدن هم در من نیست ، به دیدار جمعی از دوستان گذشته رفتم و از ملاقاتشان خنده بر لب هایم نشست. برای بعضی از یاد رفته بودم.

به هر حال دوباره اینجا هستم و می خواهم زندگی کنم.

 

+ نوشته شده در  Thu 12 Mar 2009ساعت 14:0  توسط بشناس مرا  | 

سلام دوستان عزیز

من چند وقتب مطلبی نذاشتم. چون دوستان خوبی که داشتم همه رفتند.

بعد از چند وقت دوباره شروع به نوشتن کردم اما اینبار تو یه وبلاگ جدید با نام " مرد مرده "

نوع نوشتن همه چیزم فرق کرده اگه سریزنید خودتون متوجه میشید.

ممنون

آدرس وبلاگ جدیدم:

http://diedman.blogfa.com/

***

"ویرایش شده در بیست اسفند هشتاد و هفت"

بعد از مدتی بلاگ بالا رو حذف کردم.

به امید فردایی بهتر

 

+ نوشته شده در  Wed 26 Mar 2008ساعت 19:38  توسط بشناس مرا  | 

زمانیست که تو را دیده ام.
شادی
شادم
طپش قلب من
                      آهنگین تر و پر توان تر از همیشه
تو
تو که با تو جان تازه شد
                               لبخند سر گرفت
دیری نپایی
                 دل بپاشید
                                  سایه بتابید
تو زنده ای هنوز
                       شاید که شادی هنوز
بی رحم شدی مثل دریا
                               ویران ساختی
                                                   خانه ی شنی دل
پنداشتم تنها شده ام.
***
تو مرده است
                      شاید برای من
گوری مانده است
                         شاید برای من
مرگم را دیده ای
                      قصد یاری کرده ای
شاید هنوز
             دوستم می داشته ای
تو بی تقصیری
                   شاید عشق را کودکانه می پنداشته ای
***
شب هاست که رفته ای
زخم دست
              غم دل
                         کهنه شد
تنها مانده ام
                   تنهای تنهایم
                                      سرد و خاموشم
                                                    شاید که مرده ام ........
+ نوشته شده در  Wed 13 Feb 2008ساعت 9:47  توسط بشناس مرا  | 

شمع هاي مشكي روشن مي كرد تاريكيِ اتاق را. موسيقيِ ملايم فضا را شاعرانه تر كرده بود همراه ضربات باران. آن طرف تر مرغ عشق ها ، عشقبازي مي كنند بالاي سرش كه خوابيده بود مثل آدم هاي بعد از مصرف ترامادول ، لخت.  سمتِ چپش ، سگ ريز جسته ي نازِ پشمالواش دراز كشيده .

صداي اذان به گوش مي رسد. مي خواهد ليس بزند  ، خلق بكند آدم را. زبانش بيرون آمده و له له مي زند تا خون بخورد.

به روي سينه ي آدم مي رود تا ليس بزند صورت آدم را. لب هاي خشك شده را ليس زد تا تكان خورد. از خورده شدن لبهايش بدش مي آمد اما اين بار بي تفاوت. چشم هاي بسته باز شد و بعد تمامي بدن. نوبت به خون خوردن مي رسد. خون هم خشك شده روي دست مثل كاكائوِ خشك شده روي پيراشگيِ مانده.

اذان كه تمام شد جايي نمانده بود تا ليس زده شود. آدم خلق شد. خون دوباره از دستش به راه افتاد. بعد از نوازش سگ ايستاد ، به راه افتاد ، نميدانم به كجا ، براي فهميدنش به دنبالش به راه افتادم.

از پله هاي آپارتمان 2 طبقه اي پايين آمد ، من هم به دنبالش. ديوار ها نقش تازه اي پيدا مي كرد با قرمزي خون كه كشيده مي شد بدنش با ديوار.

4 طبقه كه شد از خانه بيرون زد. هوا نيمه روشن و در حال باريدن باران. بايد سردش مي شد ، لخت در آن هوا ، نمي لرزيد. كوچه ها يكي يكي از پسمان گذشتند و خون ، ردي براي بازگشت بر آن ها جاي نهاد.

به پارك كه رسيد هوا روشن تر شده بود از تاريكي ، باران نمي باريد. خسته شده بود ، روي نيمكتي نشست. خستگي اش به در نرفت ، چند ساعتي نشسته بود. فكر مي كردم به فواره ها خيره شده . فهميده اشتباه است به سمت زني كه روي نيمكتي همراه مردي به لاسيدن مشغول بود رفت. مثل ننه مرده ها به زن نگاه مي كرد و اشك مي ريخت. لب هايش تكان مي خورد. مي خواست چيزي بگويد اما مثل خالقش فقط پارس مي كرد.

***

هوا تاريك شده بود. به آپارتمانش رسيد. سگش پارس مي كرد. به بغلش پريد لحظه اي كه در باز شد. نوازشش مي كرد و مي بوسيد ، مثل معشوقه اش.

لباس هاي خيسَش را در آورد. برق هم قطع شده بود به لطف باران. شمع روشن كرد. حرف هاي زن در ذهنش بازي مي كرد. حتماً عذابش مي داد ، شايد. قرص خورد به خاطرش. مرغ عشق هايي را كه زن خريده بود برايش را از قفس بيرون راند. خسته شده بود. حرف ها از ذهنش بيرون نمي رفت.

"بيچاره شوهرم" "فكر مي كنم هرزه م"

بلند شد ، موسيقي متال گذاشت تا ذهنش را پر كند.

بي فايده بود حرف ها بيرون نرفت.

" بيچاره شوهرم ، دلم براش مي سوزه ، خيلي پاكِ. وقتي ازم ميخواي كه اسم ببرم ، فكر ميكنم يه زن هرزه م . پشيمونم. ديگه نمي خوام."

فكر ميكرد مقصر است كه زن اينگونه فكر مي كند. به زن قول داده بود كه ديگر كاري به كارش نداشته باشد. موسيقي ملايم را ترجيح داد. لخت دراز كشيد و به ياد يكي شدنش با زن ، خود ارضايي كرد. سگ هم تحريك شد. نگذاشت صورتش را ليس بزند به خوردن آلتش مشغول شد.

دست چپش را پاره كرد ، چند ضربه. ترامادول اثر كرده بود. ضربه ي پنچم را كه زد كاملاً جر خورد.

***

آدم هرچه پارس مي كرد زن محل نمي داد و به لاسيدن با مرد مشغول بود. ابر ها همدرد شدند و مي گريستند. به خاك افتاد و چنگ مي زد. گودالي كند به اندازه ي تنش. درونش دراز كشيد. ابرها زار زار مي گريستند. خون تمام شده بود و خوابش برد. گِل ها را رويش ريختم.

باران رد خون را پاك كرده بود و خانه را پيدا نكردم.

+ نوشته شده در  Sat 22 Dec 2007ساعت 14:41  توسط بشناس مرا  | 

گله ای نیست اگر مردمان گوسفندانی بیش نیستند.

جامعه گوسفند تربیت میکند.

رادیو تلوزیون روزنامه ...... همه پر از علف های تازه  که بخورند گوسفندان.

ما مردمان تحت عوامل بیرونی هستیم که گوسفند شده ایم.

خرده ای نیست که گوسفند شده ایم دست ما نبوده . خرده از آن است که ما گوسفند مانده ایم . خود میخواهیم که گوسفند بمانیم.

باید بکوشیم که حقیقت خویش را بشناسیم.

اگر تلاشی نباشد برای آدم شدن حق است بگوییم خاک بر گورمان که نفهمیدیم برای چه زنده ایم و زندگی میکنیم!

ندانستیم معنای آدمیت را

معنای انسانیت را

+ نوشته شده در  Tue 23 Oct 2007ساعت 23:44  توسط بشناس مرا  | 

حقیقت تردیدی است عینی و پا بر جا در هر فرایند تصرف شورمندانه ترین مکونیت و این والا ترین حقیقتی است که یک فرد زنده میتواند بدان دست یابد.

کیر گگور فرد گراست و این بدان معناست که در نظر او ارزش مربوط به فرد است. هیچ ارزش مطلقی وجود ندارد هیچ حقیقت مطلقی وجود ندارد که ما همه باید بپذیریم و به ما بگوید چگونه باید زندگی کنیم به عکس این بر عهده هر فرد است که برای خودش معین کند چه چیزی ارزش آن را دارد که به خاطرش زندگی کند و بمیرد.

"فلسفه ی کیر گگور. ص ۷۵"

+ نوشته شده در  Wed 17 Oct 2007ساعت 0:17  توسط بشناس مرا  | 

صبح ها عادت داشتم قبل از سوار شدن به اتوبوس به روزنامه فروشی نزدیک ایستگاه برم و سیگاری بخرم.

میخواستم فندک را بردارم که تیتر روزنامه ای مشغولم کرد:

" زنان ما آزاد ترین زنان دنیا هستند."

سیگارم را روشن کردم و به طرف پارک پشت دکه رفتم .

مادرم میگفت این پارک از بدن هایی مثل خواهرت به این زیبایی در آمده.

خواهرم سال ۶۷ هفده ساله بود. خبر کشتنش را همراه شاخه گل و نبات و قرآنی آوردند. میگفتند دختر ها به جهنم نمی روند.

سیگارم که تموم شد به سمت ایستگاه رفتم تا شاید بتونم قسط های عقب افتاده رو بپردازم. 

+ نوشته شده در  Sun 30 Sep 2007ساعت 19:55  توسط بشناس مرا  | 

همه ما پر از دروغ شده ایم.

همه لیچار می بافیم.

همه نشخوار میکنیم یابه های دیگران را.

همه ی ما سگ شده ایم هر روز نه حتی به وفای سگ

همه ی ما دم تکان میدهیم

ما روز با کسی هستیم و فردا به جدایی عادت می کنیم.

ما که همچون بازیچه هایی کوکی

باز پس میدهیم درس های کهنه را .

اندیشه های فرو شده بر ذهن را.

وقت است که خود باشم.

وقت است که خود باشیم.

 

+ نوشته شده در  Mon 17 Sep 2007ساعت 16:20  توسط بشناس مرا  |